
شخصی امروز از من پرسید که چه احساسی داری در حالیکه فردا روز عقدت هست؟!
با خودم فکر کردم...
احساس پرش از یک پرتگاه بلند
احساس سقوط با یک بالن
که هم ترسناک و هم شادی آفرین است
هم خوشحالم از این که از ازدواجم مطمئنم
هم می ترسم چون با افراد جدیدی آشنا می شوم
هم هیجان دارم چون برای اولین بار هست که ازدواج می کنم
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
زندگی مشترکم را با عزیزی که زندگی را برایم معنا کرد شروع می کنم
خدا یا کمکم
عشق را تو دادی
خود حافظش باش
فردا
بیست و هفت رجب 1430
مبعث پیامبر
بیست و نهم تیر 1388
ساعت 7 خطبه ی عقد جاری می شود
شمارش معکوس تاهل شروع شد....

هو المعبود
ساعت 3 بعد از ظهر است .
تمام آسمان دانشگاه رو ابر گرفته است
نوری میبینم ،برق است
صدایی میشنوم ،صدای رعد است!
آسمان رعد و برق میزند و باد شدیدی می وزد
باران با دانه های درشتش باریدن گرفته است!
به یاد بهار سال پیش افتادم :
باران می آمد به همین شدت !که تمام حیاط را زیر باران دویدم تا به بوفه برسم .بوفه بهانه بود میخواستم نوازش قطره های رحمت خدا را حس کنم !تمام لباس هام خیس شده بود!
مسئول بوفه نگاهم کرد:
_عاشقی؟!
خجالت کشیدم و لبخند زدم.
_ایشالا به عشقت برسی!
حالا یک سال میگذرد!برای این که به خودم ثابت کنم که گذر زمان در عشق من تاثیر ندارد ،وسایلم رو جمع میکنم ومیروم زیر باران!
2 ساعت بعد.....
من هنوز زیر باران هستم حتی یک نفر هم در محوطه نیست! تنها ی تنها
تمام لباس هایم خیس شده دستاهایم از شدت سرما می لرزد....
نتنها عشقم کم نشده که بسیار هم بیشتر شده !
به نظرم بهترین هدیه ی تولد همین باشد:
با تمام وجود
با همه ی ذرات بدنم
با صورت خیس از باران
میگویم که.........
عاشقت هستم و می مانم!
تولدت مبارک!

چندی پیش پدرم صدایم زد و دسته ورقی کاهی به دستم داد و گفت هر وقت، فرصت کردی بخوان خیلی قشنگ است!
چند ورق بود که با خط بسیار زیبا و با روان نویس آبی نوشته بود:
وصیت نامه ی حاج سید احمد زنجانی!
شروع به خواندن کردم اینقدر زیبا بود که نمی توانستم کنارش بگذارم و یک باره همه را خواندم!
قسمت هایی که قابل خواندن بود(بعضی از بخش ها متاسفانه به مرور زمان پاک شده) را از آن جدا کردم و برایتان نقل میکنم:
بسم الله الرّحمن الرّحیم
بعد از اقرار به وحدانیت خداوند متعال و رسالت حضرت خاتم الانبیا محمد بن عبدالله صلوات الله و سلامه علیه و آله و ولایت دوازده اوصایاء آن بزرگوار که اول آن ها حضرت علی بن ابیطالب و آخر آن ها حجه بن الحسن سلام الله علیهم است.
و اینکه حلال محمد حلال است تا روز قیامت و حرام محمد حرام است تا روز قیامت و اینکه روز جزا و عقاب هست...
عرض می کنم خداوند را به عدد بیماران و سر و دست شکستگان عالم که در بیمارستان های عمومی و بستر های خصوصی شب و روز می نالند بدرگاهت شکر که مارا متنعم به نعمت صحّت کرده ،مبتلا به این گونه درد ها نکرده ایی !
خداوند را به شمار مجانین و دیوانگان عالم که در تیمارستان ها با زنجیر و زجر و فشار روزگارشان می گذرد بدرگاهت شکر که مارا متنعم به نعمت تمییز سیاهی از سفیدی کرده، مبتلی به این بلیّه(بلا) نکرده ای!
خداوندا به عدد سرمایه داران عالم که گرفتار ازدیاد ثروت شده ،شب و روز دوندگی کرده خواب و خوراک را برخود حرام کرده به زندگانی فقرا زندگی می کنند به درگاهت شکر که مارا گرفتار چنین ثروت نا پایدار و حال نکبت بار نکردی !
خداوندا به عدد تهی دستان عالم که شکمشان با نان خالی سیر نمی شود به درگاهت شکر که مارا برخوردار از نعمت لا یتناهی کردی!(قناعت)(3)
خداوندا به شماره ی صاحبان اهل و اولاد نا اهل که با جنگ داخلی غذای شیرین در کامشان تلخ است به درگاهت شکر که مارا متنعم به نعمت اهل و اولاد صالح کرده ای که من از آن ها راضی هستم تو هم راضی شو!
خداوندا به عدد تمامی گرفتاران عالم که هر یک به نحوی گرفتاری دارند به درگاهت شکر که مارا گرفتار نکرده ای.
خداوندا نعمت های تو نامحصور است ولی ما غفلت از آن داریم یاد آن نعمت نمی کنیم مگر در موردی که شخصی را که فاقد آن نعمت است ببینیم ،آنگاه متذکرقدر آن نعمت بشویم.مثلا کور و عاجزی را ببنیم آن گاه متذکر نعمت چشم می شویم...
وصیت بر فرزندان عزیزم می کنم ذکوراً و اناثاً، بلا واسطه یا مع الواسطه ماتناسلوا و ماتعاقبوا آن چه بزرگان ما وصیت کرده اند از تقوا و پرهیزگاری و توکل بر خدا و قطع امید از مردم دنیا.
فرزندان عزیزم،
خداوند متعال به ما نعمت نا محصور مرحمت فرموده !هیچ التفات داری ؟! که کور نیستی که دیوانه نیستی افلیج نیستی دریوزه نیستی توان گر پر دخل و کم روزی نیستی که با زندگانی فقرا حساب اغنیا را پس دهی !ورشکت نیستی که مالت از تومانی به قرانی قسمت قرما(طلب کاران) بشود!تریاکی نیستی،وسواسی نیستی ،در بیمارستان بستری نیستی،چه نیستی چه نیستی...
اگر با تعامل به قعر آن بروی خواهی گفت از دست و زبان که بر آید کز عهده ی شکرش به در آید.
....
در زندگانی نیز هرچه بتوانید ساده و آزاد باشید تا روزگار به خوشی و راحتی بگذرانید و الّا با قید موهومات به بند انداخته و سلب آرامش از خود خواهید کرد!
....
از دود و تریاک و شیره و امثال آن جدا نهی میکنم بلکه نفرین می کنم بر آن کس از اولاد من که لب به این گونه پلیدی ها بزنند و خداوندا همه ی آن ها را به تو می سپارم!
و دیگر این که در امر ازدواج در انتخاب طرف ،نجابت و دیانت و حسن خلق را معیار قرار دهید...
نه جلال باشید و نه ذوالجلال ،به این معنی که نه دنبال کسی بیفتید که جلال او باشید نه کسی را دنبال خود بیاندازید که ذوالجلال او باشید!
از فروع این اصل داخل شدن به کاردولت است علاوه بر این که وجهش چه وجه است(پولش حلال است یا نه!)این گونه امور مستلزم تملق بما فوق است .الزام نمی کنم راهنمایی می کنم به سلیقه و ادراک خودشان!
...
اندیشه های تابناک پیران وقتی به درد جوانان می خورد که این ها سبک و روش آن ها را به احترام نگریسته از تجربه ی اندوخته ی آنان استفاده کنند.اکنون که جوانان از تجربه های اندوخته ی پیران استفاده نمی کنند اقلا خودشان مراقب همدیگر باشند و از مراقبت یک دیگر از خطر جوانی جان سالم به در ببرند ،.... برای این که تخم سعادت و شقاوت در این سن کاشته میشود .لازم است خودشان مراقب یک دیگر باشند و از راه بدبختی و پرتگاه حفظ کنند وقت تخم افشانی عمر همین سال های جوانی است هر چه در این سن کاشتند تا آخر عمر از آن بهره برداری خواهند کرد!
این بود پند ما بر عموم جوانان چه اولاد خودم باشند یا مثل اولاد خودم
مراد ما نصیحت بود و گفتیم حوالت بر خدا کردیم و رفتیم
استودعکم الله من الشر النوائب ،کتبه الاحقر الفانی ،احمد الحسینی الزنجانی
فی 2 سنه 1389
____________________________________
1)از همه ی بزرگواران که بعضی از قسمت ها را برای توضیح بیشتر معنی کردم ،معذرت می خواهم!
2)امید وارم همه ی ما جوانان از پند پیران بهره ببریم!
3)القناعه کنذ لا ینفد!
قالوا علی اولی!
قلت لا
ان الاولی به علی اولا!
میگویند علی از اولا است
میگویم نه
اولا بلندی را از علی گرفته است!
هر سال که غدیر نزدیک می شود بغضی گلویم را می فشارد و زمزمه میکند:
ای کاش هیچ گاه سال دهم هجری نمی آمد .ای کاش هیچ گاه آن پنج شنبه ی غم انگیز نمی آمد.(1)
پیامبر ! ای کاش نمی رفتی و اسلام را یتیم نمی کردی ! علی چه کند با این همه نامرد؟نامردانی که
کنار تو بودند برادر تو بودند و بر سر جاه و مقام کمر به قتل علی بستند.
ای کاش یادشان نمی رفت که این علی بود که تو پا بر شانه اش نگذاشتی و بر شانه ات سوارش
کردی.ای کاش یادشان نمی رفت که تو خود میگفتی فاطمه پاره تن من است ...
پیامبر ،وقتی رفتی حکایت ،حکایت علی و چاه و شب و نخستان شد!علی گشاینده ی درهای خیبر به
نخلستان می رود.شب می رود.شب هنگام که دردی مردم کوفه را بی خواب نکرده است ،باز هم
دلش رضا نمی دهد که کسی صدایش را بشنود .سر در چاه میکند.می گوید و می گوید می گرید و
می گرید.در عجب که چگونه تو ای چاه تنها کوفی محرم اسرار علی ،از جوشیدن نایستادی و خشک نشدی!
شب میآید.تا با تو بگوید از درد بی کسی اش از درد تنهاییش از درد زندگی همچون بودن استخوان
در گلویش و خار در چشمش(۲).از شمشیر چوبی آن کودک یتیم که می گریید و علی را نفرین میکرد.(۳)
با تو بگوید از درد بیست و پنج سال سکوت بیست و پنج سال دیدن از دست رفتن دست رنج و خون دل های پیامبر و
دم نزدن به پاس زحمات آن عزیز! با تو بگوید از درد این که بعد فاطمه هیچ کس نیست تا علی با
نظر به سیمای او غم و غصه را از یاد برد.با تو بگوید از درد خانه به خانه گشتن فاطمه برای یافتن
یار و پاسدار از علی !برای یافتن یک مرد که نترسد که بگوید :مهاجر و انصاری که نمی گذاشتید
آب وضوی پیامبر به زمین افتد، راضی به گریه های بی امان دخترش شده اید؟!
با تو بگوید از دیوار های مسجدی که لرزید و قلب مردمش نلرزید!(۴)
با تو بگوید ....
غدیر نام آشنایی است ،یدک کش نام علی است و نشان و مدال لیاقت ازحضرت حق!
مبارک باد بر شما عنوان شیعه ی علی و مبارک باد بر شما عید غدیر!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1)روایت است روزی که پیامبر متهم به هذیان گویی شد پنج شنبه بود.
۲)خطبه ی شقشقیه
۳)نقل است کودک یتیمی که پدرش در جنگ با سپاه علی(ع) کشته شده بود شب هنگام در کوچه ای
نشسته و گریه میکرده ومیگفته که من با شمشیر چوبی ام به جنگ علی میروم و انتقام پدرم را
میگیرم...
۴)حدیث است که دیوارهای مسجدی که حضرت فاطمه در آن خطبه خواندند هنگام صحبت
های حضرت می لرزید!
۵)برای او:عزیزم ،عیدت مبارک!
چند روز پیش مشغول جابجایی کتاب هایم بودم که ورقه ای از یکی از کتاب هایم افتاد
دل نوشته ای بود که برای خودم جالب بود برای شما هم آیا؟!
((
نمی دانم چرا دوباره قلم بدست گرفتم و خواستم بنویسم !
از آن وقت تا به حال ۷ سال میگذرد !
چقدر بزرگ شده ام! اما نمی دانم چگونه گردش ایام این قدر سریع است و ما این قدر ...
شاید نسیم خنک مرداد و بی خوابی نیمه شب و بهتر شدن مریضی علت نوشتن من است
نمی دانم٬ و شاید پنجره ی زیبای اتاق پذیرایی خانه ی مشهد که بهترین خاطراتم را از همین مکان به
به خاطر دارم !
تاقچه ای که از وقتی که به اندازه اش قد کشیدم تنهایی هایم را با آن قسمت میکردم
و لحظاتی که به یاد خودم می افتم به یاد این که چقدر خوابم سنگین است ...
کجایی فاطمه؟!
خیلی وقت است که همه چیز را فراموش کردی و دیگر آن فاطمه نیستی ٬شاید ...
چقدر زود گذشت باورم نمیشود که ۱۷ سالم باشد
احساس می کنم خودم را زیر این ماسک بی اعتنایی ٬بی عاری و بی محبتی پنهان کردم که بگویم ...
حتی نمیدانم که چه را می خواهم بگویم !
چطور اینقدر زود عوض شدم احساس میکنم که باخته ام به که نمی دانم چه چیز را باز هم نمیدانم
حتی این را هم نمی دانم که چرا امشب به نوای درونم پاسخ مثبت دادم ٬آمدم تا با تو سخن بگویم از
این که مدت هاست حتی یک کلمه هم با تو سخن نگفتم چقدر بی رحم هستم من!
تو منی و من تو ام ٬اما این همه فاصله و دوری چه معنی دارد؟!
چقدر از آرمان های خودت دور شدی و چقدر به این دنیای پست وابسته ! انگار یادت رفته که تو تنها
مسافری و بانگ کوچ و سفر هر لحظه بگوش میرسد اما انگار ناشنوایی!
کجایی فاطمه؟؟!!
به من جواب بده ! احساس میکنم که سوار قطار زمان شده ام و از درون پنجره ی کوپه به گذر زمان و
لحظه های سوخته نگاه میکنم و این چند وقت ۶۰ سال پیر ... نه نمی گویم پیر چون نشدم
بزرگ شدم!
))
دلم برای گذشته هایم برای بچگی هایم برای پاکی و معصومیتم تنگ شده است .برای روز هایی که
دست های پر مهر و محبتت را لحظه لحظه ی زندگی ام احساس میکردم
خدایا دلم برایت به اندازه ی همه ی بزرگی ات تنگ شده ...
خدایا تو خود گفتی :" و اذا سالک عبادی عنی فانی قریب اجیب دعوه داع اذا دعان...
خدایا من هم تورا میخوانم صدایت می کنم با بند بند وجودم فریاد میزنم با تمامی تمامم
جوابم را بده!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱)از دو سال پیش چقدر عوض شدم؟!
۲)خدایا بخاطر همه ی مهربونی هات شکرت!
۳)برای او : همیشه ی همیشه ....
پشت خرمن های گندم لای بازوهای بید
آفتاب زرد کم کم رو نهفت
بر سر گیسوی گندم زار ها
بوسه ی بدرود تابستان شکفت
از تو بود ای چشمه ی جوشان تابستان گرم
گر به هر سو خوشه ها جوشید و خرمن ها رسید
از تو بود از گرمی آغوش تو
هر گلی خندید و هر برگی دمید...
این همه شهد و شکر از سینه ی پر شور توست
در دل ذرات هستی نور توست
مستی ما از طلایی خوشه ی انگور توست ...
راستی را بوسه ی تو بوسه ی بدرود بود ؟
بسته شد آغوش تابستان ؟
خدایا زود بود!
فریدون مشیری
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱)خیلی دلم تنگ شده و خوشحالم که فردا می آم!
۲) دلم برای درس و دانشگاه یک ذره شده!
۳)عجیب ترین و پر خاطره ترین و شیرین ترین و تلخ ترین تابستان عمرم بود!
۴)چند ساعت بیشتر به افطار نمانده و این آب هندوانه عجیب منو تشنه کرده! میخوااااام!
َبزرگ شده ام
تنها بزرگ شده ام
بچه گی هام
ازتوکه حرف میزدم می گفتند َ
"بچه ای"
پس بزرگ شدم شکمم در صف نانوایی ها بزرگ شد
دروغ ها دماغم را بزرگ کرد
کم کم
کار به جایی کشید
حتی گناهانم بزرگ شد...
بزرگ شدم
که از تو
حرف بزنم...
ولی حالا تو بچه شده ای
تو بچه شده ای و
وقتی برای بزرگ شدن نمانده است...
اصلا سال هاست تمام داشته هایم تنهایی است
تنهایی سهمی هم داشته باشد
من زیادی سهمم را گرفته ام
و من حتی کفشهایم جفت نبوده اند
ا چه برسد به خودم...
اصلا من تنها نبودنم را تمرین کرده ام
کنار آینه می ایستم
اینکه در آینه افتاده است
چقدرتویی
چقدر منم ....
جلو می آیم
نزدیک می شوی
نزدیک تر می شوم
موهایت را شانه می کنم
موهایم شانه می شود...
آینه را رد می کنم
سرم را می شکنی ....!!
می شکنی تمام بغض آینه را...
ولی نه ...
این چینی محکم تر از آن است
که بشکند "سهراب"...
***
به هیچ کس نگفته ام
به شما می گویم
هرگز به جان تو قسم نمی خورم
ولی به جان تو
همیشه...
هیچوقت...
منتظرت هستم!!!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱)دوستای گلم ببخشید که دیر شد مسافر بودم ...
۲)موظب خودت باش به حق آنچه خودت می دانی...!
۳)فاصله ها هیچوقت حریف خاطره ها نمی شود..... همیشه به یادتم...!!!
برای تو می نویسم...
امشب برای تو می نویسم...
برای تو که آن قدر دوستت دارم که تو را هر لحظه در کنارم می بینم و صدای گرمت را می شنوم ...
برای تو که مزه ی عشق را به من چشاندی برای تو که خود عشقی !!!
و چقدر سخت است نوشتن از تو گفتن از تو ...
دلم برایت به اندازه ی قطره ی کوچکی از دریای محبتت تنگ شده است دلم هوایت را کرده به اندازه ی وسعت همه ی آبی های آسمان
خدایا مرا چه شده است امشب !
به این دست ها بگو که نلرزند به این اشک ها بگو که نبارند
چقدر بی قرارم امشب چقدر بی تابم
بی تاب و بی قرار هم چون ماهی قرمز کوچکی به دور از دریا که روی ساحل له له می زند
خدایا تا به حال قلبم این گونه نزده بود صدایش را می شنوم لرزشش را احساس می کنم
احساس غریبی دارم احساسی که تا به حال تجربه اش نکرده ام احساس این که قلبم برای خودم نمی زند که دیگر اسیراین دنیا نیستم احساس پرواز می کنم احساس عروج دارم
خدایا کمکم کن !!!
به گمانم قلبم متلاشی می شود قلب کوچک من کجا و تحمل این عشق بزرگ کجا؟
دیگر چشم هایم جز او نمی بیند و گوش هایم جز او نمی شنود
خدایا این دل دیگر دل نیست دل من نیست برای من نیست
برای آن خوبی است که مرا با همه ی وجودش دوست دارد ...
خدایا
ای آفریننده ی عشق
درد عشق از توست دوایش از توست درمانش هم از توست
خدایا تمام عشقم را در جعبه ای می گذارم نامش را می کنم دعا
با روبان آه تزیینش می کنم با کادوی اشک می پیچمش می دهمش قاصدک نور بیاردش به درگاهت
تو هم به این جعبه نگاه کن پر از لطفت کن و به سوی صاحبش روانه کن!
تقدیم به م.م

تیک تاک تیک تاک...
ساعت هشت و بیست دقیقه ی پنج شنبه 4 خرداد ماه سال 68 است . صدای گریه ی نوزادی شیرخوارگاه را پراز شادی و شعف کرد . شادی مضاعفی که سرانجام دعاها و نذر های پدر و مادر نوزاد به اجابت رسیده و پس از سه پسر خداوند دختری به آن ها عطا نموده است .نوزادی که به طور معجزه آسایی از مرگ نجات یافت و به طور شگفت آوری فاطمه نام گرفت ...
.
.
.
و حال 19 سال از آن پنجشنبه می گذرد و دفتر عمر فاطمه بار دیگر ورق می خورد
به امید آن که آموزگار مهربان دفتر او را امضا کند.

پنج وارونه چه معنا دارد؟
خواهر كوچكم از من پرسيد
پنج وارونه چه معنا دارد؟
من به او خنديدم
كمی آزرده و حيرتزده گفت
روی ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو مي داد
آن قدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد
بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتی بارش بی وقفه درد
سقف كوتاه دلت را خم كرد
بی گمان می فهمی
پنج وارونه چه معنا دارد؟
راستی ، پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟